چند وقت پیش تلویزیون قسمت اول جواهری در قصر رو نشون میداد، یکهو جوگیر شدم که بشینم کل این سریال رو ببینم... تموم شد امشب. در طی دیدنش به این فکر کردم که چقدر ازش رو ندیده بودم، یا اینکه اون چیزی که باید ببینم رو ندیده بودم. چند ساعته تموم شده ولی من هنوز بخش بزرگی از خودم معلق مونده تو هوا.امروز صبح چشم هامو که باز کردم یکهو یاد نیره افتادم. دخترخاله مامانم که الان حدودا باید 45 ساله باشه و فرصت ازدواج براش فراهم نشده. میخواست و نشده. یه خواهر داره که از نظر ذهنی مشکل زیادی داره و بالاخره بعد سالها قبول کردن و بردن گذاشتنش سالمندان. یادم هست که بابا و مامانم خیلی سال پیش اقدام کردن برای این کار بهشون کمک کنن اما خاله مامانم نهایت راضی نشده بود. نگاه دخترش رو دیده و نتونسته تحمل کنه که اونجا رهاش کنه. نمیدونم چطور الان راضی شده اما به شدت کلافه و پریشون بود دو روز گذشته که دیدمش. دیگه توانی برای کار کردن نداره و دیگه این دختر 50 ساله شده و وضعیتش جوری شده که خونه رو کثیف میکرد و زیادی بیمار هست. 50 سال زندگیش رو گذاشته تا از این بچه نگهداری کنه و همه اینها شده سد جلوی چشم هاش (در چشم من) که نبینه زندگی رو و از بین رفتن زندگی نیره که الانا خرج خانواده رو میده.نمیدونم چی شد که یکهو یادم افتاده بود که یه بار یه نفر اومده بود خواستگاریش. گفته بود بهش نماز نمیخونم ولی اگه تو بخوای میخونم. این طور یادم مونده به همین دلیل ردش کرد. گفته بوده بهش که بخاطر من نمیخوام نماز بخونی. از همین رفتارهای هیجانی که آدم یه سنی داره.به اون فکر کردم. به خودم فکر کردم. به یانگوم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که من آدم خوبی نیستم. من بنده خوبی نیستم. قدر دان بودن و شاکر بودن. متوجه شدم که این رو ندارم.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
تاريخ: چهارشنبه
27 تير
1403 ساعت: 22:45