خرید بک لینک

یه نکته مهمی که متوجه شدم اینه که آدم تا جایی جلو میره که قدرت حل مساله مربوط به اون جایگاه رو در خودش می بینه...

+ حالا شاید یه روز مفصل اومدم تعریف کردم چرا چنین چیزی میگم و شروعش از کجا بوده. راستش فکر می کنم حتما باید بگم. در حال حاضر فکر می کنم که صرفا چونه ام باز شده برای حرف زدن! :)

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:45

چند وقت پیش تلویزیون قسمت اول جواهری در قصر رو نشون میداد، یکهو جوگیر شدم که بشینم کل این سریال رو ببینم... تموم شد امشب. در طی دیدنش به این فکر کردم که چقدر ازش رو ندیده بودم، یا اینکه اون چیزی که باید ببینم رو ندیده بودم. چند ساعته تموم شده ولی من هنوز بخش بزرگی از خودم معلق مونده تو هوا.امروز صبح چشم هامو که باز کردم یکهو یاد نیره افتادم. دخترخاله مامانم که الان حدودا باید 45 ساله باشه و فرصت ازدواج براش فراهم نشده. میخواست و نشده. یه خواهر داره که از نظر ذهنی مشکل زیادی داره و بالاخره بعد سالها قبول کردن و بردن گذاشتنش سالمندان. یادم هست که بابا و مامانم خیلی سال پیش اقدام کردن برای این کار بهشون کمک کنن اما خاله مامانم نهایت راضی نشده بود. نگاه دخترش رو دیده و نتونسته تحمل کنه که اونجا رهاش کنه. نمیدونم چطور الان راضی شده اما به شدت کلافه و پریشون بود دو روز گذشته که دیدمش. دیگه توانی برای کار کردن نداره و دیگه این دختر 50 ساله شده و وضعیتش جوری شده که خونه رو کثیف میکرد و زیادی بیمار هست. 50 سال زندگیش رو گذاشته تا از این بچه نگهداری کنه و همه اینها شده سد جلوی چشم هاش (در چشم من) که نبینه زندگی رو و از بین رفتن زندگی نیره که الانا خرج خانواده رو میده.نمیدونم چی شد که یکهو یادم افتاده بود که یه بار یه نفر اومده بود خواستگاریش. گفته بود بهش نماز نمیخونم ولی اگه تو بخوای میخونم. این طور یادم مونده به همین دلیل ردش کرد. گفته بوده بهش که بخاطر من نمیخوام نماز بخونی. از همین رفتارهای هیجانی که آدم یه سنی داره.به اون فکر کردم. به خودم فکر کردم. به یانگوم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که من آدم خوبی نیستم. من بنده خوبی نیستم. قدر دان بودن و شاکر بودن. متوجه شدم که این رو ندارم.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:45

از اون وقتی که یادم میاد که اصلا برای خودم وبلاگ درست کردم و شروع کردم به نوشتن همه ذهنیتم این بود که چیزی بنویسم که کمتر درباره خودم باشه. زندگی شخصی ام. احوالات شخصی ام. آدمها تجربه های مختلف میتونن داشته باشن اما اینطوری میشه از یه جایی به بعد که حرف همو می فهمن. یعنی از راه های متفاوت میرسیم به یه زبان مشترک و اسم اون میشه زندگی.هی میخوام بیام بنویسم و نمیتونم. دستم به نوشتن نمیره. تمام و کمال احساس گیجی و استیصال می کنم. یه بخش زیادیش شاید ربط داشته باشه به انجمن. یه بخش زیادیش همه مال حدود یک سال و خرده ای قبل هست. یه نقطه ای که دیگه من بلند شدم و ایستادم. جزئیات این رو نمیتونم بگم اما داستان انجمن این شد که رسید به جایی که مصطفی برگشت گفت که رفتارهای من باعث شده جو انجمن مسموم بشه. اگه من نبود انجمن هم نبود، چون دکتر به من اعتماد داشت. بعد از این همه مدت شنیدن چنین حرفی از مصطفی سخت بود. این همه دهن بین و احمق؟ این همه جوگیر؟ نکنه من واقعا بد بودم؟ نکنه واقعا احمق بودم؟ بعد از چهار سال نظرش اینه؟ نابود شده بودم. راه میرفتم و اشکم بند نمی اومد. جوابی بهش نداده بودم چون نزدیک یه رویداد بسیار سنگین بودیم و میدونستم به اندازه کافی داره زمان میذاره و زحمت می کشه. اما بعد رویداد دکتر رو به گروهم اد کرده بودم. میخواستم به مصطفی بفهمونم که دیگه آدم حسابش نمی کنم. بعد به دکتر پیام دادم که من میخوام برم. دکتر زنگ زد و مصطفی که حرف زد من داد زدم. اینکه بعدش بگه من غلط کردم، اینکه دکتر بگه خوبه شما رو داریم و باقی حرفها، هیچ کدوم مرهم این نبودن که من باز راه نرم و اشک نریزم. لبه مرگ ایستاده بودم. همون روزها بود که علی جوجو رو آورده بود گذاشته بود کف دستم که بگیر ببین میتونی بزرگش

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:11

صفحه بندی